نویسنده: خانم گیش ژن  (نویسنده چینی ساکن امریکا)                تصویرگر: آقای ژا منگزی (چین)           مترجم: دکتر ندا زمان فشمی
 

قسمت اول

وقتی دوازده ساله بودم، مادرم بدون اینکه به من یا خواهر کوچکم بگوید، به سر کار رفت.
من و مونا بالای پله‌ها ایستاده بودیم و صدای مادر را می‌شنیدیم که می‌گفت «ما به درآمد دوم نیاز نداریم» و پدر هم اضافه کرد: «ما مثل خانواده لی نیستیم که نیازمند درآمد دیگر باشند».
خانواده لی تنها خانواده چینی در شهر بودند. یادم می‌آید که پارسال، وقتی خانم لی به عنوان گارسون در مرکز شهر شروع به کار کرد، چقدر والدینم برای او ناراحت بودند. از همین رو بود که وقتی مادرم سر کار رفت و دیر به خانه برمی‌گشت، چیزی نگفتم و سعی کردم مونا هم چیزی نگوید.
مادر می‌گفت: «من چرا نباید کار کنم؟ خیلی از مادرها کار می‌کنند» و من گفتم: «آنها آمریکایی هستند.» 
مادر جواب داد: «پس فکر می‌کنی ما چی هستیم؟ من می‌توانم سوگند وفاداری را با چشم بسته بگویم.»
با این حال، مادر همیشه سعی می‌کرد محتاط باشد و اگر تا ساعت ۵:۳۰ به خانه برنمی‌گشت، خودمان آشپزی می‌کردیم تا مطمئن شویم شام به موقع آماده می‌شود. مونا سبزیجات را می‌شست و برنج را می‌پخت و من سبزیجات را خرد می‌کردم.
هفته‌ها بود که فکر می‌کردیم مادرم چه کاری انجام می‌دهد. تصور می‌کردم او عطر می‌فروشد یا دستورهای دسر را برای روزنامه محلی آزمایش می‌کند یا شاید برای گل‌فروشی کار می‌کند. حالا که رانندگی یاد گرفته بود، ممکن بود جعبه‌های گل رز را به مردم تحویل دهد.
اما وقتی داشتیم به کلاس پیانو می‌رفتیم مونا گفت که تصور نمی‌کند مادر چنین مشاغلی داشته باشد؛ چون اگر اینطور بود، تا الان باید در کارش پیشرفت می‌کرد. 
نسیمی برگ‌ها را در خیابان پراکنده کرد و مونا گفت: «بهتر است عجله کنیم» و به آسمان نگاه کرد و ادامه داد: «به‌زودی باران شروع می‌شود.»
 اما اگر عجله می‌کردیم، خیلی زود به کلاس می‌رسیدیم. کلاس مونا ساعت ۴ و کلاس من ساعت ۴ و نیم شروع می‌شد و ما وقت زیادی داشتیم، پس سعی کردیم تا جایی که می‌توانیم آهسته راه برویم. من گفتم: «آن‌ها ابرهای بارانی نیستند، بلکه ابر کومولوس هستند.»
ما نفس‌نفس‌زنان و خیس رسیدیم.
خانم کراسمَن پیر، معلم پیانوی ما  گفت: «آه، بچه‌های بیچاره، چرا وقتی هوا بارانی است به من زنگ نمی‌زنید؟ اگر مادرتان شما را با ماشین نمی‌آورد، من می‌توانم بیایم دنبالتان.»
من گفتم: «نه، اشکالی ندارد، ما فقط نتوانستیم سقف ماشینمان را ببندیم، همین. تابستان گذشته آن را به ساحل بردیم و شن وارد مکانیزمش شد.» این کلمه آخر را با دقت تلفظ کردم، انگار که اعتبار دروغم به هجای وسط آن بستگی داشت. 
ادامه دادم: «دیگر هرگز مثل قبل نشده. ماشین کانورتیبل است.»
او نگاهی به خانم اوژنی رابرتز که ما وسط نوازندگی‌اش رسیده بودیم انداخت و گفت: «خب، راحت باشید.» اوژنی با خوشرویی لبخند زد و گفت: «حوله‌ها در کمد روبروی دستشویی هستند.»
در انتهای مبل چرمی خانم کراسمن، مونا و من به نوازندگی اوژنی نگاه کردیم. او یک پایه بالاتر از من بود، موهای قرمز مایل به قهوه‌ای و چشم‌های آبی داشت و من متوجه شدم که یک چتر سفید تاشو هم دارد.
اوژنی با انرژی نواختن آن قطعه موسیقی را تمام کرد. خانم کراسمن او را در آغوش گرفت و گفت: «اوه! خیلی عالی!». سپس وقتی مادر اوژنی وارد شد، خانم کراسمن به او گفت: «اوه! خانم رابرتز! دختر شما استعداد فوق‌العاده‌ای دارد؛ یک استعداد واقعی. افتخار است که به او درس بدهم.»
خانم رابرتز، سرشار از غرور، دخترش را از اتاق بیرون برد، انگار که او یک شاهزاده است که برای نشستن پشت پیانو به دنیا آمده است. وقتی به نحوه رفتار اوژنی نگاه کردم، صاف نشستم و آنقدر روی جمع کردن شکمم تمرکز کردم که تا وقتی خانواده رابرتز رفتند، متوجه نشدم اوژنی چترش را جا گذاشته است. وقتی مونا شروع به نواختن کرد، بلند شدم و به سمت پنجره دویدم. قصد داشتم آن‌ها را صدا بزنم و بگویم چتر را جاگذاشته‌اند، اما فقط نور چراغ‌های ترمزشان را دیدم که در چراغ ایست گوشه خیابان چشمک زد و سپس خاموش شد. انگار برای اینکه راهشان باز شود، باران قطع شده بود؛ آفتابی لرزان راهشان را روشن می‌کرد.
چتر سفید اوژنی مثل عصایی روی فرش آبی می‌درخشید در حالی که مونا، خمیده روی کیبورد، موفق شد نسخه‌ای نسبتاً خوب از یک قطعه موسیقی را اجرا کند. در پایان قطعه، خانم کراسمن از او خواست بایستد و یک دقیقه بعد با حوله برگشت تا نیمکت را بپوشاند. خانم کراسمن به مونا گفت: «حتماً سردت است، می‌خواهی مادرت را خبر کنم تا لباس خشک بیاورد؟»
مونا جواب داد: «نه، او نمی‌آید چون...» من از انتهای کلاس سریع گفتم: «چون سرش خیلی شلوغ است.».
خانم کراسمن گفت: «فهمیدم.» 
چتر را در دستانم گرفته بودم، دوباره به آن نگاه کردم و به فکر افتادم که برای کریسمس یکی از اینها بخرم، اما می‌دانستم مادرم چگونه واکنش نشان می‌دهد. او حتما می‌گفت: «مشکل لباس بارانی چیست؟ تو فقط چیز می‌خواهی، درست مثل یک آمریکایی.»
نشستم تا درس بخوانم و مواظب بودم حوله را زیرم نگه دارم و صاف بنشینم. خانم کراسمن به سمت عینکم دستش را دراز کرد و گفت: «قربانت بروم، تو هیچ چیز نمی‌بینی، می‌توانی راحت باشی، عزیزم... اینجا اردوگاه نظامی نیست.»
وقتی خانم کراسمَن بالاخره اجازه داد شروع کنم به نواختن، تا حد امکان خیلی خوب نواختم. با انگشتانم به او گفتم: «ببین، لازم نیست برای من دلسوزی کنی.»
خانم کراسمَن گفت: «عالی بود، وای! واقعاً عالی.»
یک صورت فلکی کامل در قلبم طلوع کرد. با افتخار اعلام کردم: « یک سورپرایز دارم.»
بعد قطعه دوم را برایش نواختم، قطعه‌ای بسیار دشوارتر که او به من نداده بود.
خانم کراسمن بدون اینکه بغلم کند گفت: «وای! این فوق‌العاده بود! فوق‌العاده! تو نابغه‌ای خانم جوان. اگر مادرت زودتر تو را به کلاس فرستاده بود، الان مثل اوژنی رابرتز می‌نواختی!»
او برای لحظه‌ای طولانی به من نگاه کرد، سپس بدون گفتن چیزی، بغلم کرد. من هم همین‌طور.
بعد با نگرانی به آسمان نگاه کرد و گفت: «می‌خواهید داخل منتظر بمانید؟»
گفتم: «نه، مادرم هر لحظه ممکن است برسد.»
مادرم از وقتی شروع به کار کرده بود، حداقل بیست دقیقه دیر می‌رسید. 
کراسمن ادامه داد: «حداقل بگذارید به او زنگ بزنم و یادآوری کنم که شما اینجا هستید، شاید فراموش کرده باشد.»
مونا گفت: «فکر نمی‌کنم فراموش کرده باشد، چطور می‌تواند ما را فراموش کند؟» ...
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی